ماه کولی

سنجاقک پشت نارنجی/ گودالی از مرگ/ اینجا همین ها هستند/ و من هنوز/ با مانتوی ارغوانی و سینه ریز سبز/ نشسته ام روی نیمکت/ و برای تنوع/ از رو به رو ، به خود می نگرم

23 November 2005

مطلق لق لق

هرکسی دو تا ست
یکی خودش و یکی ماهش
که عین دو پاره ابرِآرام
سراغ هم می روند و
ناگهان
حرف های نزدیک نرم ، سقوط می کند از دست هاشان
تو دستت را روی سرت بگیر -
- مواظب خودت باش
خیلی خطرناک است ، نه ؟
، خوب
گاهی هم هرکسی تنهاست
فقط یک ماه یا یک خود
در انبوه خلق
یا اینکه
هیچ کدام این ها نیست
چیز دیگری ست ، نه ؟

به هر حال ،کم کم
همه به هم می نگرند
و معنایی می یابند در چشم های هم
و این ، به نظر من
حقیقت زیبایی ست

18 November 2005

!لطفا سقوط

روی کوه
وقتی ناراحت است
نوازشش می کنم
چشم هاش را می بندد
:و می گوید
می دانی چرا؟
چیزی توی کله ام می رود
و رد می اندازد
مثل جای پای پرنده در برف

تا برف ها آب شوند
با چند حبه صاعقه و دو لیوان سیل
گریه می کنیم
کنار آتش دست ها را بلند می کنیم
می گویم : خیلی ها به ما نگاه می کنند
می دانی چرا؟
:می گوید
رد بوسه های تو
روی گونه های من

بعد چشم هاش
باد های بهاری اند
با خیال راحت و لباس سیاه
بین کوه ها
خاکم می کنند

12 November 2005

...



مسائل نه با ارائه ی اطلاعات جدید ، بلکه با تنظیم آنچه همواره می دانسته ایم ، حل می شوند


ویتگنشتاین


09 November 2005

حتی خُردترین غبار

خم می شوم
می سایم پنجره را با پیشانی
شیشه آب می شود
...

مایاکوفسکی


با نوک بینی ِسرخ و یخ زده ، به زور خودم را از صندلی و تاکسی بیرون می آورم و مثل حیوان باران خورده ای که شکل عجیبی پیدا می کند ، با گردنی خموده و چشم هایی گشاد ، از خیابان مملو از آلات و اسباب تردد می گذرم و از احساسات خودم نیز
حالا می دانم سخت نیست با این کوتاهی روز و مه آلودگی شب، بی صدا ، پی ِخواستنی های آسانم بگردم و تلخ کامی ناگزیر گذشته را چون زهر زنبوری از زیر پوست جدا کنم و به زندگیم ادامه دهم . می بینم آرامم ،و با چشم های یک جانور خیس ،خیره به آدم ها و عبور تندشان و بی احساس پشیمانی از آن روز های ضروری ، مثل باریکه های شکم برآمده ی آب جوی ها که رها نفس می کشند و بخار دهانشان بالا می رود ، بی تردید ، از تمام خاطرات می گذرم
یادتان هست آینده چگونه بود!؟

05 November 2005

وقت اضافه

...
كي بود و چه گونه بود
كه آتش
شور سوزان مرا قصه مي كرد؟

از آتشفشان ِپيشين
چند گاه مي گذرد؟

كي بود و چه گونه بود
كه آب
از انعطاف ما مي گفت؟

به توفيدن ديگر باره ي دريا
چندگاه باقي ست؟



احمد شاملو

درست است . خيلي دير شده . همه چيز از دست رفته.ديگر دخترعمو جان به دنيا برنمي گردد. ديگر با صداي بلند نمي خندد و وقتي خنديدي ‏‏‏‏لب پاييني اش را كج نمي كند و چشم غره نمي رود. ديگر حرفي نمي زند و اگر زيادي حرف زدي مسخره ات نمي كند، يا انگشتش را موازي بيني بزرگ و سرازيرش نمي گيرد كه آرام شوي و به قول خودش تمامش کنی . مثل بيمارستان ها . يعني ديگر نيست كه مراقبت باشد و مدام بپرسد: "كجايي؟ با كي مي روي؟ كي مي آيي؟ "و دنبالش : "الهي بميري ، ذليل شده! " بعد هم به خودش بد و بيراه الكي بگويد و پدر را نفرين كند كه مادر را ول كرد و رفت دنبال دختر بازي وهوس چراني هاش.حیف ... . موجود دوست داشتنی

او جزئي از خانواده ي ما بود . يعني خانواده ي شكسته و بي در و پيكر ما ، كه تا كسي عشقش مي كشيد سرش را مي انداخت زيرو بي صدا وارد مي شد .و بعد مدتي نه چندان طولانی ،براي خودش كسي مي شد و تو در و همسايه و دوست و آشنا ، پزي مي داد و جلوي همان ها تو سرت هم مي زد و مي رفت. دختر عمو جان هم ، دخترعمويم نبود و به همين سبك ،عضو خانواده ي ما شده بود و آخري ها طبق عادت گذشتگان ، انگشت توهين و تهديد مي جنباند . تا اينكه خودش خودش را كشت . در يك روز پائيزي ،ساعت چهار، وسط حياط ، وچادر مشكي به سر، پيت قرمز نفت را برداشت و ريخت رو سرش و آتش زد
من به شانه ي ديوار تكيه داده بودم . تو دلم قربان صدقه ي هيكل چاقش مي رفتم و فكر مي كردم صورتش همان طور باقي مي ماند يا نه ؟ و اشک می ریختم
خوب ،بعضي چيزها مي ماند . ولي خيلي گذشته . دختر عمو جان با گوشت هاي خامه اي به استخوان پيچيده ، زير آفتاب پائيز ،مثل حباب خنده هاش، دود شد و به هوا رفت و برنگشت . حيف كه خيلي دير شده