تن ها
خط نازکی از نور توی اتاقم هست. روی دیوار می رقصد. خوابیده ام به تماشا. می رود و من نیز باید بروم. ظهر برای خواب دیدن و گریستن مناسب نیست. باید تنها نبود. تنهایی آدم را ضعیف، خودشیفته و لجباز می کند
سنجاقک پشت نارنجی/ گودالی از مرگ/ اینجا همین ها هستند/ و من هنوز/ با مانتوی ارغوانی و سینه ریز سبز/ نشسته ام روی نیمکت/ و برای تنوع/ از رو به رو ، به خود می نگرم
2 Comments:
: )
مرز خواستن و نخواستن توي زنده گي هاي ما گاه كم است خيلي. گاه با نگاه كردن به اتفاقي تازه افتاده در پيرامون مان مي بينيم كه كاملا نا خواسته خواسته ايم طرف مان را ناراحت كنيم و او هم كاملا نا خواسته خواسته ما را مكدر كند. توي اين انحناي انگار بي نهايت خواستن و نخواستن كار به كجا مي كشد راستي؟ هان؟
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home