ماهی روی سن
:« به « ع
ناتوانی از درک و بیان خودت در لحظه . از توصیف سیاهی های زندگی ات. درگیری با همین ثانیه ای که می گذرد و تن سنگین و زورگویش را می چسباند، می کوبد و می رود. از تماس ها اما پرهیز کرده بودی . حتی دست دادن ممنوع. حتی لمس سه ثانیه با سر کوچک انگشت ها. توی تاکسی که می نشستی کاغذ مچاله ای بودی. توی پیاده رو درخت شاخه شکسته ای. به چی فکر می کردی؟
خسته ای. از شنیدن صدای بی جانت در تاریکی اتاق. از لمس این که هستی هنوز و قلبت حباب ها را در رگ ها می نوازد و رگ های آبی، دو سوی گردنت بی وقفه می رقصد . چقدر رقص؟ خودت را حسابی خسته کرده ای . جنگیده ای همه ی روز با همه ی آدم ها ی خیالی و واقعی، کوچک و بزرگ. حالا کسی نیست؟ چرا در تاریکی نشسته ای؟ همه را طرد کرده ای؟ برای نوشتن؟ باید بروی صفحه ی بعد . کاغذ باید عوض شود . باید عوضش کنی اما کِی این ورق بر می گردد؟
منتظری و راه می روی در خیابان ولی عصر. کسی قرار است به تو ملحق شود؟ توی دستش کتاب است؟ از کلیشه ها بیزاری. چیزی نمی گویی. همان درخت شاخه شکسته ای و منتظر آب. تشنه ای . تشنه ی این که بهت نگاه کنند. تو را بفهمند و بودنت، جان کندنت در این هستی فهمیده شود.و منتظری که دوست بداری و نگاه کنی . چه باید بکنی؟ با گردنی شکسته، لب های کوچک گشوده و خشک. با شانه های شل شده و کیفی آویزانش
سیگاری می گیرانی . با اندکی شرم . همه ی زن ها در خیابان ها شرم می کنند موقع سیگار کشیدن؟ به تو چه. به فکر خودت باش. عابران مذکر رد نور نارنجی و دود را می گیرند . چشم هاشان سمت چشم های تو می رود در تاریکی. شاخه ات را بیشتر می شکنی. برای بیشتر شکستن وقت لازم نیست. این یک واکنش همیشگی است با گوشت و پوست و اعماق مغزت آمیخته. چند کام دیگر و جایی می اندازیش. بندازش. بنداز و منتظر نباش. پرده پایین است. تو هم مثل سیگارت و شاخه هات و پرده
6 Comments:
na, khob bod!
Omidvaram kardi!
Vali ziad to khaki naro, chon hamishe rahe kotah behtarin rah nist.
ببينيد صوبت شوما در كل مفهوم جذابي رو واسه ما تداعي ميكرد ولي وقتي به قسمت سيگار واين صوبتها رسيديم يه نمه سرفه مون گرفت ... بعله به نظرمون اگه اون قسمتش رو ترك كنيد ما هم ديگه سرفه مون نمي گيره
شايد اين جور كه ميگي باشه!
مرسي كه اومدي
درود
شاخه شکسته استعاره ماست از حقیقتی که به انگاره ما ،دیگر سر جای اصلیش نیست...که هست
شاخه همه جا شاخه است.روی زمین یا نوک درخت...ودارد نفس می کشد.بدجور
خستگی و عصیان هم مثل دود و نارنجی آتشین اند.نا همساز و بسیار نزدیک
قشنگ بود.پر از حجمی قلمبه و راست،که توی تنهایی خودش دارد سوسو می زند برای دل خودش
روشن باشی.
best weblog
درود رفیق عزیز
بیانداز تا نگاه کنی دیگر چشمانی را که بدنبال یک نارنجی دارند آب می شوند...نگاه کن و بیاندازش
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home